دامپزشکی عشق است اگر عاشقی برتو مبارک ...

 

کسی که برای التیام درد انسانها می کوشد،  مهربان است وکسی که برای درد حیوانات دل

 می سوزاند،مهربانترین انسانهاست...

"علامه طباطبایی"

*******

مهاتما گاندی :

میزان مدنیت یک جامعه را از رفتار مردم آن جامعه با حیوانات میتوان تشخیص داد



تاريخ : پنجشنبه هفتم آذر 1392 | 23:10 | نویسنده : ساره |
سلام

از این روزها می خوام بنویسم.یادم می آد قبلا زیاد بهم میگفتن که زندگی در تهران به کام من شاید زیاد خوش نیاد.چون در محیطی بزرگ شدم که کمتر با معضلات شهرهایی چون تهران رو به رو بوده یا حداقلش اینه که من کمتر با همچین افرادی در تعامل بودم.شاید خودم هم فکر میکردم آره شاید حق با بقیه ست.اما امروز میتونم بگم که من خیلی خام و بی تجربه بودم و الان نیاز دارم بزرگ بشم و با همه ی این مسائل روبرو بشم و تلنگری برام باشه.هر انسانی به تبع اشتباهاتی توی زندگیش داره که میتونه با توسل به ائمه اونها رو از زندگیش پاک کنه و روحشو صیقل بده.ما نمیتونیم بگیم مبرا از بدی هستیم.

تا دیشب حالم خیلی خوب بود تا اینکه یه اس ام اس واسم اومد.شروع کردم به گریه کردن.عزیزی زنگ زد و متوجه بی حوصلگیم شد...هرچقدر سعی کردم وا ندم نشد که نشد.انگاری رگ خواب ما دستشون اومده.اس ام اس رو خوندم واسش:

((...مادر بزرگ  من به خدا قول دادم ،صداش هم کردم ولی نشنید،به قولتون عمل نکردید ومیخوام قولم رو بشکنم . . . ."

دلم از دوباره خوندن پیام هری ریخت... این دفعه نذاشتم بپرسه خودم واسش تعریف کردم:

پنج شنبه عصر رفته بودم زیارت امامزاده صالح تو خلوت خودم گوشه ای از حرم بودم که خانمی اومد و کنارم نشست بهم لبخندی زد و منم با لبخند جوابشو دادم .چند جمله بینمون رد و بدل شد.مامانم اومد و گفت اگه زیارتت تموم شده بیا بریم عزیزم بریم یه سر پاساژ قائم زیاد تعریفشو میکنن گفتم اگه میشه شما برید بعد به من زنگ بزنید میایم همدیگرو می بینیم مامانم گفتن باشه تنبل خانوم:) خلاصه اینکه من وقتی اماکن زیارتی میرم مثل آهن ربا که به آهن میچسبه و کنده نمیشه همون حالت بهم دست میده(بماند که طفلی ها بخاطر من داشتن به اون مرکز خرید میرفتن اما من کلا تو باغ این حرفا نیستم) دعاها که تموم شد خانومه رو به من گفتن واسه منم دعا کن.گفتم به روی چشم اما من خودم محتاج دعام  . گفتن هیچ وقت ازدواج  نکن اول بدبختی آدمه...میگن نصف دین کامل میشه اما من کل دینم با ازدواج رفت. خواستم بگم همه نباید با یه دید به این قضیه فکر کنند دیدم فایده ای نداره خیلی دلشون پر بود انگاری... تلخ بود قصه ی زندگیشون تعریف کرد: من به شوهرم خیانت میکنم.اصلاً به ظاهرش نمیومد این کارا.میگفت شوهرش بهش محبّت نمیکنه و بهش خیانت میکنه ،اونم داره تلافی میکنه فقط همین
کلّی باهاش حرف زدم .....نشد که نشد،از روانشناسی و همه چی استفاده کردم چون از زندگی متاهلی تجربه ای نداشتم یه جاهایی رو درک نمیکردم و می لنگیدم اما بازم سعی میکردم باهاش حرف بزنم،ولی قبول نمیکرد،مونده بودم خدا چی بهش بگم قرآن جلوم بود بهش گفتم میخوای یه داستان از قرآن برات تعریف کنم؟قرآن رو با دست هل داد به سمتم گفت:داستانهای قرآن رو حفظم
آروم ومتین بهش گفتم خدا وقتی ما آدمها رو آفرید فرشته ها رو خبر کرد آب دستتونه بذارید زمین زود بیایید که کارتون دارم.فرشته ها یکی یکی پرسون پرسون اومدن که خدا چی شده نکنه قیامت شده ؟خدا گفت آره قیامته،تا از دستش ندادید بیایید تماشا
بهش گفتم خدا با مهربونی جلوی فرشته ها دست کشید سر ما که ببینید چی آفریدم.خیلی دوستش دارم این بندمو،میخوام بفرستمش زمین،بشه جانشین من،بشه کسی که وقتی همه میبیننش یاد من خدابیفتن،بشه کسی که بهش افتخار کنم،میخوام کیف کنم با این بندم که آبروی منه و...

بهش گفتم که ملائکه حسودی کردن وگفتن :خداجون گفتی اینو میخوای بفرستیش زمین؟
و گفتم که خدا گفت : آره که میخوام بفرستمش زمین.بندمه دوستش دارم .شما چی کاره اید
گفتم که ملائکه گفتن : خدایا این بندت کارو خراب میکنه وآبروتو میبره.اعتمادنکن به این آدمی که پر از شهوته.مارو بفرست که هزاران سال تو روعبادت کردیمو حتی یه خطا هم نکردیم
گفتم که خدا گفت : آبروی من ریختنی نیست،از این آدمهایی که میخوام بفرستم زمین پیدا میشن بنده هایی که میشن آبروی من،هر کی میبیندشون یاد من خدا میوفته.بعد مردنش میگن خدا بیامرزدش آدم خوبی بود ومنم بهش افتخار کنم. فقط کافیه " یه بارمنو صدابزنه"
گفتم و گفتم وگفتم...
وگفتم که گفتن: خدایا کسی رو داری میفرستی برای جانشینی که فساد وخرابکاری میکنه،مارو بفرست که دوستت داریم،نفرست این بنده خرابکارو
گفتم که خدا همون طور که ما رو بغل کرده بود ومیبوسید گفت: من بندمو خوب میشناسم،اونم منو دوست داره،ولی بعضی اوقات غافل میشه،اما بازم پیدامیشه بنده ای که توغفلته ولی یه دفعه دستشو میاره سمت من،چنان بهش عزّت وآبرو میدم که بیا وببین،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه "
گفتم که ملائکه گفتن :خداجون روی این حساب باز نکن،این تنهات میذاره،چکشو رو امضا نکن که برگشت میخوره
و گفتم که خدا گفت: اونی که تنهای تنهاس منم،ولی بندم که مثل من تنها و بی کس نیست،منو داره،خودم حسابشو پر میکنم،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه"
گفتم که ملائکه گفتن:خدایا نکن این کارو،این آدم تو امتحان رد میشه،هنوزامتحانش نکردی خراب میکنه این اعتمادو،حداقل یه بار امتحانش کن بعد بفرستش زمین
وگفتم که خدا گفت : تو امتحانا خودم پیششم وبهش تقلب میرسونم ،کمکش میکنم،تازه صبرشم میدم،کارمن خدا اینه که تا لحظه آخر امتحان ظاهراً تنهاش میذارم،میخوام ببینم چقدر پای من ایستاده،ولی نمیذارم آب تودلش تکون بخوره،فقط کافیه "یه بارمنو صدابزنه"
گفتم که ملائکه گفتن : بابا این بنده بهت دست نمیده.ازخیابون هم بلد نیست رد شه چه برسه به جانشینی تو،هرجا غریزش بگه راحت میره.چجوری میخواد آبروت بشه این بنده گناهکار
گفتم که خدا گفت : من دستم همیشه به سمتشه.کافیه کمی دستشو بیاره بالا،فقط یه کم،اونوقت خودم دستشو میگیرم واز خیابون که هیچ،از هرجا که بترسه ردش میکنم.فقط کافیه"یه بارمنو صدابزنه"

گفتم که خدا گفت: حسودی بسّه.سجده کنید به این دردانه من که از شما برام عزیزتره
وگفتم که همه سجده کردن وشیطون سجده نکرد که من چرا باید سجده کنم.اون از خاکه و من از آتیش ومقام آتیش بالاتر و...
و گفتم که خدا هم با این که شیطون از ملائکه خوبش بود و دوستش داشت انداختش بیرون به جرم بی احترامی به ما
وگفتم که خدا به خاطر عزت ما آدما شیطون رو بیرون کرد وما با کمال بی ادبی ،با اون که میدونیم خدا داره میبینه،به خیالمون یواشکی پشت دیوار باهمون شیطون دست میدیم.جواب خدا روچی میگی وقتی ازت میپرسه دخترم من که تمام قد،جلو همه،پات وایستادم دیگه مشکلت چی بود؟
خانمه گریش گرفت وآروم آروم اشکاش سرازیرشد.خیلی هم گریه کرد.باهم رفتیم زیارت کردیم
بعد گفت من برم وضو بگیرم،دستشو گذاشت رو قرآن وکشیدش سمت خودش وبوسیدش وگفت:میخوام بشم همونیکه خداهرشب بغلم کنه و ببوسه،بهم افتخار کنه.میخوام آبروی خدا بشم
ادامه دادم
بهش گفتم بی محبتّی شوهرت که اونهم درمان داره امتحان خداست،در جواب خیانتش هم نخواه که جبران کنی که در امتحان خیانت پیروز شدن اول شکسته.خدا خواسته یه کم اذیّتت کنه که بعدش به ملائکه ثابت کنه چقدر دوستش داری وپاش وایستادی،بعضی هاروبافقر،بعضی ها رو با غربت.بعضی هارو با مرگ عزیزان،بعضی ها رو بارفقای بدو...خلاصه همه رو امتحان میکنه،خواسته امتحان کنه تو رو،خوب امتحان خدا سخته دیگه.بعدش با ذوق و شوق جلوی ملائکه و شیطون وهمه وهمه خداسرشو گذاشته روسینت به امید این که بشنوه صدای قلبتو که میگی " الهی رضاً برضاک و تسلیماً لأمرک". میخواسته بهت افتخار کنه وقتی میگی خدایا راضیم به رضای تو که بعدش به ملائکه بگه حالا باور کردید حرفای منو ...ولی صد حیف که ... این وسط بازنده فقط خودت بودی.خودت.آبروی خدا ریختنی نیست
روز قیامت شیطون به خدا میگه : من یه نفره ،این همه رو فرستادم جهنم و این همه پیامبر ،این تعداد کم رو فرستادن بهشت
و گفتم که خدا میگه بخشش من از تمام بهشت وجهنم بزرگتره. وصدامیزنه که بنده های خطا کار من برگردید به سمت بهشت که بخشیدمتونو بیایید زیرسایه من،این جاس که همه با بغض وشرمندگی داد میزنن...........خدا جون تو اینقدر خوب بودی و نمیدونستیم........
دوباره ما رو بفرست زمین که بشیم آدم خوبه،کسی که آبروت بشه و بهمون افتخار کنی

قربون مظلومیت و تنهایی خدا برم که زیر لب باخودش میگه: اگه برید بازم همینید
هر دو به هم قولهایی دادیم
دستش وگذاشت رو قرآن و جلوی امامزاده قول داد نمازش وبخونه تا قلبش مال خدا باشه،مال خود خدا،تاهمیشه دستش تو دست خداباشه وشبا تو بغلش باشه.به من میگفت مادر بزرگ:) مادر بزرگ مهربون:)

این حرفا از من نبود بی شک خدا رو زبونم قرار داده بود و فقط من یه وسیله بودم
منم قول دادم به همه بگم دعاش کنن هر وقت که شیطون لعنتی اومد سراغش و میدونستم امتحان خدا نزدیکه.....
همون طور که داشتم واسش تعریف میکردم گفتم :نازنینم 
13 رجبه و وقت دعاس.خیلی های معتکفن،الان وقت امتحانشه.خدا میخواد بفهمه چقدر این خانم رو قولش وایساده،شیطون اومده ولش نمیکنه.تنهاس و کمک میخواد،از خدا بخوایم به آبروی مولود کعبه یه عیدی براش بذاره کنار.......صدایی نیومداز اونور خط...گفتم الو...گفت مادر بزرگ مهربون
 
بعدش دوتایی برای خودمون و اون خانوم نماز حاجت خوندیم.

برای این عزیز همه باهم دعا کنیم.

پ.ن:ولادت حضرت علی(ع) و روز پدر بر همه ی پدران عزیز مبارک


برچسب‌ها: شخصی نوشت

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 12:53 | نویسنده : ساره |

مورخه ۲۲/۰۲/۱۳۹۳

اولین نامه به کسی که بهترین اتفاق زندگی من بوده باید خیلی خاص باشه و از طرفی باید بتونه تمام عشق و دوست داشتنم رو نشون بده

فعلا فقط میتوانم بگویم که امیدوارم هرثانیه تون باخوبی و خوشی باشدو از آنجا که شما تمام زندگی من هستید از خدا و ولی اش میخواهم که به من توفیق دهد که بتوانم گوشه ای از دنیایی که به من داده اید را جبران کنم.

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست... 

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...  

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...



هرکجا یاد خدا بود ، تو را یادم هست                                    

هر کجایی که خدا بود ، مرا یاد آور...

به قول حضرت حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم




برچسب‌ها: تقدیمی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 11:52 | نویسنده : ساره |

افسران - گوهر...

تو یک فرشته ای!

در روزگاری که :


زن
را بـ‌ه "تن" می شناسند

غیرت
را "بددلی" می نامند

و
باحجاب را " اُمل" می دانند ،

تو همچنـان
"فرشته" بمان...
 
افسران - دنیا با همه ی ...
 
افسران - آنان چفیه داشتند... من چادر دارم....
 
آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...
من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...

برچسب‌ها: پست تقدیمی به سرکار خانم دکتر

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 | 11:24 | نویسنده : ساره |
سلام دوباره

امروز روز معلم بود و ما خیلی سرمون شلوغ بود و نشد بیایم پستی در این رابطه بذاریم  این نشونی از بی ادبی ما به ساحت معلمان عزیز و اساتید ارجمندمان نیست.عذر تقصیر روز و هفته ی معلم بر همه ی معلمان عزیز تبریک و تهنیت باد

مادر عزیزم،بهترین راهنما و معلم زندگیم روزت مبارک هزاران بوسه بر دستان مهربانت،سایه ات تا عمر دارم بر سرم.

مولا علی (ع) می فرمایند:

من علمنی حرفا،فقد صیرنی عبدا

هرکس مرا نکته ای بیاموزد ،بنده ی خود ساخته است.

پ.ن:این روزها کمتر وقت برای دنیای مجازی پیدا میکنم.به نوعی دنیای واقعی بسیار ما رو مشغول خودش کرده و البته بسیار خرسندیم.

به امید خدا ۲-۳روز دیگه اسباب دیدار خانواده ی عزیز فراهم میشه و من بسیار خوشحالم.

نمیدونم چه وقت مجدد آپ کنم ،فقط میدونم به یاد دوستان هستم همیشه:)

خوش بخت و شاد و موفق و با خدا باشید

خیلی خیلی التماس دعا دارم فراموش نکنید من رو از دعای خیر

 



تاريخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 23:5 | نویسنده : ساره |

I hope 
You always find a raeson 
To
Smile

 



تاريخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 22:51 | نویسنده : ساره |

شهید حاج مهدی کازرونی



تاريخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 22:29 | نویسنده : ساره |
 

سلام شب همگی خوش ٬

امیدوارم حالتون خوب باشه٬ایمیلم رو باز کردم از بابایی یه ایمیل ناب داشتم خوندم خیلی به دلم نشست٬تصمیم گرفتم توی وبلاگ هم قرار بدم٬امیدوارم خوشتون بیاد والبته مگه میشه خوشتون نیاد آخع! :)

آقا فرمودند: «نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همینطور. وضع زندگی شما مناسب است؛ اما زندگی من اینطور نیست. اگر بخواهم تمام زندگیم را باز کنم، غیر از کتابهایم یک وانت‌بار می‌شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسؤولین در آنجا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما اینطور زندگی می‌کنیم.


 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393 | 22:22 | نویسنده : ساره |
سلام
خدا حفظ کنه دکتر خلیل زاده استاد فیزیولوژی ما رو هروقت میدیدن ما پکر و بی حوصله ایم میگفتن معلومه مامان خونتون کم شده:(
امروز مامانم تماس گرفتن:
سلام دختر قشنگم خوبی خانم؟خسته نباشی
-سلام مامان اصصصصصنشم قهرم:|
چرا آخه؟چی شده؟نگوووووو بهونه خونه رو میاری که بهت میخندن همه دوهفته ست که رفتی!
-دلم پوسیییییید دیگه چقدر دور باشم
تموم میشه بعد از هرسختی آسونیه
-اصنشم نمیخوام ،شما بیایید
آخه سرکار میریم،بچه ها درس دارن.....
آخرشم من برنده شدممممممممممم قرار شد که همدیگرو در یه شهر حد واسط کرمانشاه،تبریز ببینیم.خیلی خوشحاااااالم چون چوب خط هامو که شمردم فقط 12-13روز مونده تا روی ماهشو ببوسم
خدایاااااااااااااااااااااااااااااا شکر
پ.ن:من ذاتا لوس به دنیا نیومدم اما کرمانشاه در بهار با هیییییچ جای دنیا قابل قیاس نیست.
نمیدونم با اینکه همه میگن تبریز بهاری هم زیباست اما نبودن فرشته های زندگیم در این شهر باعث میشه دلتنگیم دو و دو هزار برابر بشه.
پ ن 2:الان و این ساعت رو دوست دارم
پ.ن3:خدایا کمک کن همه چی خوب پیش بره خدایا خواهش میکنم مصلحتم در اون دل خواستم باشه و بهش دست پیدا کنم
پ ن4:التماس دعا برای امتحان فارما 2 چهارشنبه ما
پ.ن5:چه معنی  داره الان یه دانشجویی که از صبح کلاس داشته بیدار باشه:) نیدونم:))))


تاريخ : دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 21:55 | نویسنده : ساره |

افسران - «مادر آسمانی» روزت مبارک!

امشب شب شادباش گفتن به انسان هایی است از جنس «بهشت»...

بهشتی که افتخار دارد زیر قدومشان باشد...

امشب شب تبریک است.تبریک به مخلوقاتی که صفات زیادی از خدا را برایمان نمایان کردند در وجود خودشان...

اما در این بین صدای تبریک به جمعی از این فرشته های بهشتی از آسمان ها می آید...
فرشته هایی که ادا کردند حق کلمه ی «مادر» را به حق ...
مادرانی که الگویشان زهرا بود و ام البنین وار پسر بار آورده و در کربلای زندگی شان امّ وهب بودند...
امروز پروانه های پر درآورده از دامان این فرشته ها ، در آسمان خوبی ها قهقهه ی مستانه می زنند و تبریک میگویند روز مادر را...

مبارکتان باد ، این مادری تان... مبارک تان باد.

 

مادر

 تو تمام شادی هایت را به من بخشیدی و غمهایت را در خود فرو ریخته ای، تا نفس دارم و بعد از مرگ نیز روحم فراموشت نخواهد کرد. ای خدای بزرگ! به من توانائی بده هرگز از پله های غرور بالا نروم و لحظات شادم را در کنارش باشم. کمک کن قلب رئوف و قشنگ این فرشته زمینی ات را هرگز نلرزانم و آسمان آرزوهایش را خراب نکنم.

ولادت با سعادت بزرگ بانوی بی بدیل دو عالم حضرت زهرای مرضیه و روز زن و روز مادر رو به تمام مادران مهربان دنیا تبریک میگم


 


تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 21:9 | نویسنده : ساره |
سلام
چند روز پیش در کلاس عمومی یکی از دوستان اهل تسنن ما شیعه ها رو مشرک خوند و با اینکه استاد تا حدی ایشان را قانع کرد اما باز خیلی دل من شکست.همان روز موضوع را با پدر و مادرم مطرح کردم.پدر و مادر از این اتفاق مشترک در محل کارشان گفتند و فرمودند که با منطق باید ایشان را متقاعد کنی.عصر پدرم گفتند شب چت کنیم باهات صحبت دارم.خیلی صحبت ها رد و بدل شد و با تمام وجودم به منطق پدر مادرم بالیدم.خیلی من را نصیحت کردند که سعی کن سعه ی صدر را در خودت پرورش بدهی.حیفم می آید از سخنان و تمثیلاتشان در وبلاگ به کار نبرم.پس شما را به خواندن این متن دعوت می نمایم 
در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 23:44 | نویسنده : ساره |
یک پیر مرد کارگر که تقرباً 50 سال داشت در یک گوشه ای از شهر زندگی میکرد. روزگار این مرد بیچاره چندان خوب نبود مرد بیچاره روز میرفت کار میکرد روزانه هر اندازه که کار میکرد شب همان را غذا با خود می آورد حتی بعضی روز ها نمتوانست نفقه خانواده خودش را تأمین کند. شب گرسنه را صبح میکرد. یک روز این پیر مرد تا شام کار میکند. شام هنگام برگشت به خانه سه دانه نان از نانوائی با خود گرفت در وسط راه ناگهان صدای (چرنگ چرنگ) سگ را میشنود.  دلش آرام نمی گیرد میرود میبیند که در یک خرابه یک سگ با چند تا توله خود خوابیده از گرسنگی حال و حرکت در جانش نمانده  بود در همین موقع مرد از نان که برای خانواده خود گرفته بود یک دانه شان را پیش سگ انداخت سگ با خوردن این نان یک کم حرکت پیدا کرد. مرد نان دومی را نیز به سگ داد و بالاخره با یک نان به خانه برگشت وقتیکه زنش پرسید که امروز چرا ؟ چه شده؟ مرد گفت که امروز کار نبود.بعد از گذشت چند روز این مرد چنان سرمایه دار شد که صاحب چند تا دکان در آن شهر شد مردم از این کار حیرت کرده بودند.خود مرد همچنان حیران بود که چطور به یک بارگی رحمت خدا بر او نازل گشت؟بعد از فکر های زیاد در یافت که این همه ثروت نتیجه همان روزی بود که به سک رحم کرده بود.نتیجه اخلاقی داستان:تمام مخلوقات خداوند در زیر ترحم های یکدیگر زندگی میکند. اگر ما احساس ترحم در برابر مخلوقات خداوند داشته باشم پس بدون شک خداوند از ما خوشنود و برکات خود را نازل خواهد کرد.

تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 15:31 | نویسنده : ساره |
***راستگویی*** روزی شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با یکی از دانایان شهرش در این باره مشورت کرد. دستور دادند که همه ی دختران شهر به میهمانی شاهزاده دعوتند. شاهزاده در این جشن همسر خود را انتخاب می کند.دختر خدمتکار قصر از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد چرا که عاشق شاهزاده بود.اما تصمیم گرفت که در میهمانی شرکت کند تا حداقل یکبار شاهزاده را از نزدیک ببیند.روز جشن همه در تالار کاخ جمع بودند. شاهزاده به هر یک از دختران دانه ای داد و گفت کسی که بهترین گل را پرورش دهد و برایم بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. شش ماه گذشت و با اینکه دختر خدمتکار با باغبانان مشورت کرد و از گل بسیار مراقبت کرد ولی گلی در گلدان نرویید. روز موعود همه ی دختران شهر با گلهایی زیبا و رنگارنگ در گلدان هایشان به کاخ آمدند. شاهزاده بعد از اینکه گلدان ها را نگاه کرد اعلام کرد که دختر خدکمتکار همسر اوست. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش گلی نبوده. شاهزاده گفت این دختر گلی را برایم پرورش داده که او را شایسته ی همسری من می کند، گل صداقت.همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و ممکن نبود گلی از آنها بروید. ***صداقت!*** دختر و پسری در یک صنف درس میخواند روز از روز ها دختر یک بسته چاکلیت و پسر یک مقدار از دیگیری شیرنی ها همراه خود آورده بود.هر دو به توافق میرسند که دختر تمام چاکلیت های شان را به پسر میدهد و پسر تمام شیرنی های شان را به دختر میدهد . پسر شیطانک بود یک مقداری از شیرنی ها را برای خود نگهداشت و باقی شان را به دختر داد اما دختر قول که داده بود از روی صداقت تمام چاکلیت های شان را به پسر داد.همان شب دختر به آرامش تمام خوابید و خوابش برد، اما پسر نمی توانست بخوابد چون پسر در این فکر بود که اگر ما یک مقدار از شیرنی ها را نگهداشتم دختر هم شاید یگ مقدار از چاکلیت ها را برای خود نگهداشته باشد و همه چاکلیت ها را به من نداده باشدنتیجه داستان:عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست و آرامش مال کسی است که صادق است.لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی میکند، آرامش دنیا مال کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند. **پیروز ترین شما کسی است که راستگوتر باشد. مولا علی (ع)** **تمام خباثت در اتاقی است که کلید آن اتاق دروغ است.امام هادی(ع)** پ.ن:بخاطر صداقتت بی نهایت ازت ممنونم♥
برچسب‌ها: شخصی نوشت

تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 15:24 | نویسنده : ساره |
سلام امسال از تعطیلات نوروز که برگشتیم نمیدونم به چه علت کل خانواده ی مادری و پدری دلتنگ ما شدن،امروز نقش بنده فقط و فقط اپراتوری بود و دیگر هیچ... کل خانواده ی مادری و پدری با ما تماس گرفتند و بر دلتنگی ما افزوده شد...اما این نیز بگذرد.... یه پسر عمو داریم به نام آقا محمد طه ایشون که 2ساله هستند شدیدا مورد الطاف خواهر گرامشان قرار می گیرند.در تعطیلات نوروز کتک درست و حسابی نوش جان نموده بود و از گریه های مظلومانه اش همه به ستوه آمده بودند .بنده بغلش کردم و عکس حیوانات داخل گوشی رو بهش نشون میدادم و دیری نپایید که اشکاش تبدیل به لبخند و ذوق کودکانه شد.می پرسید این سیه(چیه)؟میگفتم گربه و بعد این برنامه گوشی صدای گربه رو پخش میکرد و خیلی ناز کوچولوی ما می گفت میییو مییییو(لازم بذکره که ایشون عاشق تبلیغ تلویزیونی لوسی لوسیه ).بعد گنجشک و تکرار صدا جیک جیک...به اسب که رسیدیم پرسید:آبجی وتی هبار اسب میسی باید سی بدی؟(وقتی سوار اسب میشی باید چی بگی)مونده بودم چی بگم کل جمع فامیل هم نگاهمون میکنن و بنده هم فوق خجالتی ام!میگم میگی پیتکو پیتکو پیتکو.سریع بلند میشه میره کشون کشون اسب اسباب بازیشو (از همینایی که سکه میخورن در جا سواری میدن!) رو میاره و باشدت به حرکات اسب اضافه میکنه و تند و بی وقفه میگه پیتیکو پیتیکو پیتیکو...میگم محمد طه یکم آرومتر عزیز دلم.حالا شدت و سرعت همونه فقط لحن صداشو تغییر میده و آروم و با فاصله میگه پی....تی...کووو...پی ...تی...کووو! امروز زن عمو میگن ازم پرسیده مامان آبجی سیکارست؟!(چیکارست)گفتم دامپزشک گفته یعنی خانوم دکتر حیبوناست!(حیووناست)گفتم آره .گفته منم آگا دکتر حیبونا میسم(آقا دکتر حیوونا میشم)!!! میخوام یه کاری کنم یه دفتر ایجاد انگیزه و علاقه مندی به دامپزشکی تاسیس کنم:) ♡بله دامپزشکی یعنی عشق♡

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 22:34 | نویسنده : ساره |
امروز از صبح خوش گذروندیم تا ساعت حدود دو بعد از ظهر،اینکه میگم خوش گذروندیم یعنی خوشی در حد جام جهانی!بعد که به خونه برگشتم بعد از اون ناهار مفصل،می باید مفصل میخوابیدم اما شیطون رو لعنت فرستادیم و نمازمون رو بجا آوردیم و اینقدر کارهای ریز و درشت داشتم که تا اونها رو تا مرحله ای رسوندم و به ساعت نگاه کردم ساعت 20شده بود و خیلی خسته بودم. نماز خوندیم و هنوز سجاده رو برنداشته گوشی مبارک زنگ خورد. سلام عمر بابا،سلام نفس و جون بابا،سلام چشمم ،سلام امیدم،سلام زندگیم،سلام دار و ندار و هست و نیستم ،سلام ساره ام،سلام خانم دکترم،سلام خوشگلم(آیکون اعتماد بنفس چسبیده به سقف!)،خوبی؟ یعنی این مرد مهربون که درد و بلاش تهنا و تهنا و تهنا و تهنا به جون من باشه اجازه نداد من بین این همه محبت یک کلمه حرف بزنم. مامانم کنار بابا هستن میگن:حاج آقا شما هم اینقدر این بچه ها رو لوس کردین که هنوز نرفته میخواد بیاد!:-Pمیگم باباییییی من خوبم خسته بودم اما الان دیگه نیستم ،اینقدر حرف میزنم باهااااااااااشوووووون تا ساعت21.20میشه. خدایا مرسی قربونت برم که اعضای خونواده ی من همه فرشته اند خدایا شکرت ای خدا ممنون خیلی دووووووست داااااارم.

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 21:41 | نویسنده : ساره |
  • پنجه آفتاب
  • مرکز لینک ایران